فرشته بارلاخ
صبح دیروز برای تماشای فرشته بارلاخ (Barlach)، مجسمه ساز مشهور و معاصر آلمانی به کلیسای آنتونیتر(Antoniter) می رفتیم که دوستم گفت همین جاها من یکی دو دقیقه نگه می دارم تا این را به دست صاحبش برسانم و با اشاره سر و ابرو بسته ای را که روی صندلی پشتی ماشین اش بود نشانم داد. جایی برای پارک ماشین پیدا نمی کرد و همه‌اش می گفت یکی دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشدها!

سرانجام ناامید از یافتن جای مناسب در برابر در ماشین روی ساختمانی که تا حدودی متروکه به نظر می رسید نگه داشت و دوباره به من تأکید کرد یکی دو دقیقه دیگر برمی‌گردم. او بسته را برداشت و به آن سوی خیابان رفت و چند لحظه بعد از دیدرس من خارج شد. ناگهان در ماشین رو باز شد، مردی بیرون آمد و متوجه ماشین ما شد، چشم ها را هم کشید و ماشین را برانداز کرد، در ماشین را باز کردم و به انگلیسی گفتم تا یک لحظه دیگر رفیقم بر می گردد و حرکت می کنیم اما او سر و گردن و شانه ها را تکان داد، به زبان آلمانی چیزی گفت و بعد هم به داخل رفت و در را پشت سرش بست. دلواپس بودم که هر لحظه دوباره برگردد و از آن گذشته "اگر پلیس از راه برسد و از محل توقف اتومبیل ایراد بگیرد چه بگویم؟"...دوستم نمی‌آمد، وقت هم نمی‌‌‌‌‌گذشت، فکر کردم خوب است پیاده شوم ، در ماشین را قفل کنم و در پیاده رو منتظر بمانم؛ در این صورت کسی مرا مسئول این وضعیت نمی دانست. اما او سوئیچ را با خودش برده بود و چرا این کار را کرده بود؟ بهرجهت تصمیم گرفتم از ماشین پیاده شوم، و جایی در پیاده رو، ضمن آنکه ماشین را زیر نظر گرفته‌ام، منتظر بمانم. اما از این تصمیم هم صرفنظر کردم به نظرم کمی بچگانه رسید، بهترین راه شاید همین بود که در ماشین منتظرش بمانم. اما ناگهان یاد داستان "پارک ممنوع" نوشتته یورک بکر(1) افتادم و این به غلظت اضطرابم افزود.

خیابان را زیر نظر گرفتم، به چهره عابران با دقت نگاه می کردم، نگران بودم درست مثل داستان بکر مرد تحت تعقیبی ناگهان در ماشین را باز کند و کنار من بنشیند، فکر کردم بهتر است درها را از داخل قفل کنم اما پیش از اقدام پشیمان شدم چون ممکن بود به موقع ضرورت نتوانم دوباره بازشان کنم.

دوستم عاقبت برگشت، دلخوریم آشکار بود، عذر خواست ، گفتم سوئیچ را چرا با خودت برده بودی، گفت بر حسب عادت، و بعد پرسید چطور مگر، داستان را برایش گفتم؛ قاه قاه خندید، بکر را البته نمی شناخت.

چند دقیقه بعد هر دو روبروی فرشته بارلاخ که دست به سینه در حالت پرواز با زنجیر از سقف کلیسا آویزان بود، ایستاده بودیم.

 

تونس Tünnes)) و شل (Schal)، دو دلقک مشهور کلنی

نزدیکی های کلیسای قدیمی گروس سنت مارتین (Gross St. Martin) که مجسمه بزرگ و چوبی مسیح اثر فرانتس گوتمان (Franz Gutmann) در آن قرار دارد، مجسمه برنزی دو مرد با قیافه های دلقک وار در پیاده رو برپا بود. آدمها به مجسمه ها نزدیک می شدند و دماغ چاق و چله یکی از آنها را لمس می کردند. صاحب دماغ چاق و چله تونس نام داشت، مجسمه دیگر شل. معلوم شد لمس دماغ تونس خوشبختی می آورد.

 

دلقکهای کلنی

روز بعد گی یکی دو تا از داستان هایی را که تونس و شل کاراکترهای اصلی اش هستند برایم تعریف کرد؛ شخصیت هایی مشهور و احمق‌مآب. به نظرم رسید این داستان ها از طریق هجو و شوخی نوعی روحیه اجتماعی را بازتاب می دهند؛ گی گفت این روحیه کلنی ست.

--------------------

پانویس:

1- یورک بکر 1997- 1937 در لهستان بدنیا آمد و کودکی را در گتوی یهودیها گذراند، بعد از جنگ در آلمان دموکراتیک ماندگار شد، بعد به آلمان فدرال رفت.