1س- در آغاز روند نویسندگی شما نویسنده ای را می بینیم که رویکردی جدی به اقشار فرو دست جامعه و فرهنگ آنها دارد اما این روند با چاپ آثار بعدی به مرور شکل عوض می کند و جای خود را به موضوع ها ، فرهنگ ها، آدمها و موقعیتهای دیگری می دهد و البته نویسنده هیچگاه آدمهای فرو دست و فرهنگ فولکلوریک را فراموش نمی کند و همواره با نوسان میان این فرهنگ و فرهنگهای دیگر مسیر نویسندگی خود را تکمیل می کند. در مورد این نوسان کمی توضیح دهید.

این نوسان بی شک ناشی از تنوع فرهنگی موجود در شهر تهران است،، کلان شهری که به عنوان زادگاهم هرچه در آن باریک تر می شوم، در درک آن خود را عاجز تر می بینم. این شهر پر از آدرس های عوضی ست، اتفاقاتی که به ناگهان محاسبات شما را بهم می ریزد. تهران در ضمن شهری ست که همزمان آدمهایی با سطوح مختلف فرهنگی و متعلق به نقاط جغرافیایی متفاوت را در خود جمع کرده است، تهران هیچوقت نظم طبقاتی و جغرافیایی نداشته است. من احوالات همسایگان و همشهریانم را زیر نظر دارم. تنوع آدم هایی که در داستان های من می بینید، حاصل چنین دقتی ست.

2س- شما در آثارتان رویکردی سیاسی از خود بروز می دهید، " تهران،شهر بی آسمان" و " سپیده دم ایرانی" به شکلی کاملا جدی مسایل سیاسی را مطرح می کند. موضوع ها، موقعیتها و مقطع هایی که به گذشته مربوط اند بهانه هایی ست تا شما مفاهیم مورد نظرتان را مطرح کنید. آیا شما در جستجوی پاسخی برای این گذشته اید؟ و آیا حالا کمی دیر نیست؟

بله، ما یک ملت " دیری" هستیم و همیشه کمی دیر می رسیم ولی این تاخیر ضرورت چنین جستجویی را منتفی نمی کند. در ضمن مایل نیستم با قبول چنین مشخصه ای عامل تحریک حساسیت های غیر لازم باشم.

3س- سیاست یکی از موضوعات آثار شماست، چرا مایل نیستید رمان هایتان را سیاسی بدانید؟

بله، البته سیاست گویا دو سه دهه ای ست که مشغله ی عمده ی ماست، نه در تاکسی و مطب دکتر و نه در سر میز شام و حیاط مدرسه هیچ کجا از آن خلاصی نداریم. آرزوی من این است که با یک تقسیم کار منطقی بلکه بتوانیم از شدت این فشار عصبی کم کنیم. اما چکنم که من به عنوان یک نویسنده به وضعیتی که انسان ایرانی در آن گرفتار شده حساسم. من می خواهم علت سکوت ها و واکنش هایش را بفهمم. اگر هستی انسان ایرانی موضوع کار من نباشد راجع به چه چیز دیگری می توانم بنویسم.

4س- به نظر می رسد با توجه به اتفاقات اجتماعی هفته های اخیر شما در رمان " سپیده دم ایرانی" دست به یک پیشگویی زده اید.

بهیچوجه! من فقط به هیجانی که در هفت هشت ساله ی اخیر در برخی از این مردم به وجود آمده بود بی اعتنایی نشان داده ام.

5س- آیا شما خود را آدم مایوسی می دانید؟

نمی دانم،..... نه، چرا می پرسید؟ البته تا آنجایی که به " سپیده دم ایرانی" مربوط می شود، در این رمان وقتی امید هست، وضعیت تراژیک یک احتمال قابل اعتناست. اما وقتی قهرمانان رمان در وضعیت تراژیک قرار می گیرند، دیگر امیدی به آینده نیست.

6س- در سپیده دم ایرانی نویسنده در کش و قوس مدام با مفهوم قدرت است و هیچ اعتمادی به آن ندارد. آدمهایی که قدرت ندارند مدام تحقیر می شوند، حتی آدمهای صاحب قدرت خود نیز در معرض تحقیر دیگرانند.

خب بله ، ببینید این جامعه دچار عارضه ای ست که شاید بشود اسمش را گذاشت بحران ارتباط . همدلی وجود ندارد، سوء ظن فضای اجتماعی ما را نابود کرده و شاید تقسیم ناعادلانه قدرت علت اصلی آن باشد.

7س- پس قدرت باعث سلب همدلی و مایه تخریب شده است اما در ارتباط میان رزم آرا و سرهنگ بیرشک ما همدلی و قدرت را موازی با یکدیگر می بینیم.

در مورد این دو نفر هم می بینید که سرانجام این قدرت است که پیروز می شود، اگرچه خود رزم آرا هم قربانی ی دیگری ست. ولی من به ساختار روانی انسان ایرانی نظر داشته ام،، انسانی که در پائین ترین سطح اجتماعی هم اگر قرار بگیرد، در قلمرو خود یک سلطان جبار بیشتر نیست.

8س- شما در سپیده دم ایرانی همه چیز را در هاله ای از نوستالژی می بینید، حتی وقتی که سرباز روس در حال هتک حرمت به عکس همسر ایرج است. و حتی ماجراهایی که در سیبری ایرج با آن درگیر است. چرا زمانی که آدمها حقارت و خشونت را تجربه می کنند روایت حالتی نوستالژیک به خود گرفته است؟

یعنی چه؟ یعنی اینکه نویسنده نسبت به خشونت و تحقیر با حسرت و دریغ روبرو شده است؟ حتی اگر خشونت و تحقیر به دورانی سپری شده تعلق داشت آیا باز هم دلیلی داشت که حسرت آن را بخوریم؟ من فکر می کنم روایت من از فجایع به شدت تکان دهنده و تاثیر گذار است چرا که من آن را با دهانی گرم روایت کرده ام. آیا شما فکر می کنید آنچه ایرج از محله سابق زندگی اش در تهران توصیف می کند باز هم نوستالژیک است؟ یا تهران در چشم انداز میهن وقتی که از خانه سرهنگ بیرون می آید؟

9س- پس با این حساب شما نوستالژی را به ضد خودش تبدیل کرده اید.

بگذارید پیش شما دست به اعتراف صمیمانه ای بزنم، مدتی ست دچار یک جور شوونیسم وارونه شده ام، هر چیزی که به این جامعه مربوط می شود حالم را بهم می زند.

10س- آیا نگاه دقیق و ریزبین شما به گذشته نشئت گرفته از نوستالژی نیست؟

خب شاید، البته من آدم املی هستم ، چون همیشه آرزو کرده ام کاش پنجاه سال زود تر به دنیا آمده بودم. می دانی فقط لباس پوشیدن ، سلوک آدمها ، موزیک ، فیلم های سینمایی و حتی کتابهای آن دوره نیستند که به نظرم فوق العاده می رسند، بلکه فکر می کنم آن موقع در همه دنیا ارزش هایی وجود داشت که آدم می توانست راستی، راستی به آنها اعتقاد داشته باشد.

11س - این موضوع باعث افسردگی شماست شاید هم از این بابت عصبانی هستید.

عصبانی که نیستم. اما خب بهر جهت احساس دو گانه ای ست. چرا که در ضمن فکر می کنم تجربه زندگی ایرانی تجربه فوق العاده ای ست. و ارزش آن موقعی آشکار می شود که امکان انتقال این تجربه فراهم شود. تا وقتی می نویسم و منتشر می کنم خود را آدم خوشبختی می دانم.

12س - پس وجه دیگر این احساس دوگانه؟

راستش از اینکه در چنین وضعیتی گیر افتاده ام، احساس آلودگی می کنم.

13س- شما در اولین آثارتان " صیغه" و " دخیل بر پنجره فولاد " خشونت را می بینید و آن را نشان می دهید اما در این رمان ایرج خشونتی را که در سیبری بر او اعمال شده به راحتی فراموش می کند؟

فراموش می کند؟ از طریق یادآوری های ذهنی اوست که ما با این خشونت ها آشنا می شویم.

14س- شما در ضمن به موضوع مهاجرت پرداخته اید.

مهاجرت یکی از تم های فرعی رمان است که مدام دغدغه ی ذهنی ی اقشار مختلفی از جامعه ایران بوده و اغلب هم حالتی اعتراضی داشته است. من در سپیده دم ایرانی البته به مهاجرت نخبگان و روشنفکران نظر داشته ام.

15س- ایرج یکی از قهرمانان اصلی رمان در برابر اصرار خواهرش به ماندن به او می گوید" خانه من توی هواست" آیا این وصف حال کسانی ست که ریشه های خود را از جامعه ای که به سنت هایش وفادار مانده، بریده می بینند؟

این فقط وصف حال کسانی ست که رفتن را تنها چاره می دانند. اما میهن قهرمان دیگر رمان به این نتیجه رسیده که" وطن هر کس در حقیقت، خود اوست" یا سرهنگ که به پسرش پیغام می دهد ، نرو،، موقعیت ما به مکان ربطی ندارد.

16س- بله، همین سرهنگ در جای دیگری می گوید که جهنم ما درون ماست. به نظر شما آیا این یک موقعیت پارادوکسیکال نیست؟

بله و بی نهایت پیچیده، له شدن میان دو نیروی جاذبه و دافعه. همان چیزی که هدایت را به خودکشی کشاند.

17س- ظاهرا در این رمان هیچکس نیست تا از مهاجرت به عنوان یک امکان دفاع کند.

اینطور نیست. می دانید که ایرج شخصیت کم و بیش محوری این رمان بعد از انقلاب از تبعید به ایران بر می گردد و بعد از مدت کوتاهی البته دوباره به مهاجرت می رود. نمونه هایی که شما به آن اشاره کردید موضع کسانی ست که در اینجا مانده اند. واقعیت این است که مهاجرین همه مسائل و مشگلات شان را با خود بهمراه می برند، در حالیکه مشکلات مهاجرت و غربت هم خواه نخواه به آن اضافه می شود. آدم های اصلی این رمان نسبت به آدم های معمولی افق فکری وسیع تری دارند، آنها سعی می کنند علت ناکامی های خود را بفهمند ، در ضمن صاحب یک فلسفه غریزی اند که به تجربه حاصل شده است. اما فاجعه اینجاست که هیچکس در پی مجاب کردن دیگری نیست.آنها در برابر یکدیگر سکوت می کنند.

18س- این مسئله حاکی از چیست؟

بحران ارتباط! که پیش تر هم به آن اشاره کردم.

19س- پس چه باید کرد؟

من به دنبال پاسخ نیستم. من می خواهم موقعیت را نشان دهم و با دقتی فوق العاده این کار را می کنم.

20س- چرا سپیده دم ایرانی؟ این نام از کجا آمده است؟

اینجا سر زدن آفتاب هم مثل خیلی چیزهای دیگرمان با بقیه ی دنیا فرق می کند.

21س- دلم می خواهد به مفهوم شکست هم اشاره ای داشته باشید، شما برای اینکه شکست ایرج را در انتخاب ایدئولوژی به تصویر بکشید او را با واقعیت شوروی ، سربازهای آن و اردوگاه سیبری روبرو می کنید. در مورد شکست سرهنگ موضوع رزم آرا و گرایشات نامتعارف جنسی او را توضیح می دهید. اما انگار اینها در حد یک خاطره باقی مانده اند.

بله، البته که اینها همه فقط یک مشت خاطره اند، چرا که در این رمان یک فضای خالی بزرگ وجود دارد و اگر بگویم من چنین فرمی را از معماری خانه های قدیمی تهران اقتباس کرده ام شاید به نظرتان عجیب بیاید.... ببینید خانه ای که من در آن به دنیا آمدم یا خانه هایی که در محله ما وجود داشت یا به آن رفت و آمد می کردیم، این جوری بود که از بیرون یک حجم هندسی بیشتر نبود و ما وقتی وارد خانه می شدیم ،مثلا بعد از عبور از یک دالان یا یک هشتی ناگهان وارد یک فضای خالی می شدیم،نام این فضای خالی حیاط بود. بقیه اجزاء ساختمان در اطراف آن شکل می گرفت، انگار بدون آن فضای خالی آنها نمی توانستند وجود داشته باشند. در عین حال این طراحی منطبق بر یک سامان فکری بود که در طول زندگی یک ملت قدیمی شکل گرفته بود. شما می دانید که طرح خانه را از طرح معبد گرفته اند. معابد زردشتی یک گنبد است و چهار ستون که روی آتشگاه را می پوشاند. مسجدهای ایرانی هم یک حیاط مرکزی دارند و چهار ایوان در اطراف آن. همیشه چیزی آن میان وجود ندارد و همین جای خالی ست که به چیزهایی که وجود دارند، معنا می دهد.
در ضمن شاید بتوانیم وجود این فضای خالی در سپیده دم ایرانی را نشانه ای از یک خلاء یا یک توقف بیست و پنج ساله در حیات اجتماعی مان بدانیم . بد نیست اضافه کنم که در شاخه ای از معماری مدرن که به آن معماری ارگانیک می گویند، فرم تابعی از عملکرد است. از طرف دیگر شاید این یک جور ادبیات حذفی باشد، کمی شبیه به معماری حذفی، یعنی من حذف کرده ام تا به وجود بیاورم، تا بسازم. من نخواسته ام ساختمان اثرم مثل یک زندان باشد که آدمها در آن زندانی اند یا حوادث در آن اتفاق می افتد. مرکز داستان های من آدمیزاد است.تکنیک، فرم یا ساختمان اثر فقط یک متن است، یک زمینه است تا پیچیدگی های آدمی خودش را در آن به ما نشان بدهد. اتفاقات برای من اهمیتی ندارد، آدمیزاد و درک او از واقعه برای من مهم اند. در نظر من فضا فقط برای این مهم است که انسان ها در آن حاضر می شوند. علاوه بر آن من خواسته ام در حجمی محدود سطوح اطلاعاتی مختلفی بسازم. این شیوه البته در رمان " تهران،شهر بی آسمان " بطور گسترده تری بکار گرفته شده بود.
ببینید ،همیشه یک رمان لازم است در مورد بعضی چیزها سکوت کند و دقیقا به این معناست که گاه لازم است در باره بعضی چیزها حتما حرف بزند.

22س- در این رمان ایرج آدمی ست موجه که به خاطر اعتقاداتش که همانا گسترش عدالت است، تاوان سختی پرداخته . انسانی که انگار حقیقت مطلق است. در ادامه با میهن آشنا می شویم و می بینیم که اعتقادات مقدس ایرج دست کم یک نفر را به ویرانی ی مطلق رسانده و بعد نوبت به سرهنگ می رسد که ظاهرا در جبهه ی دشمن قرار دارد اما با معصومیت اش ما را غافلگیر می کند. در این رمان مرتبا ارزش ها جابجا می شود.

خب به خاطر اینکه حقیقت امری نسبی ست و همه تا حدودی حق دارند.

23س- ایرج بعد از آنکه سری به محله ای قدیمی که درآن زندگی می کرده است، می زند و بعد از یادآوری ذهنی فضای گذشته و آنهم پس از سی سال تجربه زندگی در نقاط مختلف دنیا عاقبت به این نتیجه می رسد که آنچه از ایران با خود برده بود،یک کارت پستال ذهنی بیشتر نبوده و ناگهان می گوید می شود نگاه کرد و ایدئولوژی نداشت.از طرف دیگر مرد بلاتکلیف در هتل به او می گوید، باید خوب نگاه کرد،چیزهایی که می بینیم مهم ترند از چیزهایی که نمی بینیم. کمی راجع به این موضوع توضیح بدهید.

این بر می گردد به همان چیزی که می شود آن را تقابل ذهن و عین یا درون و برون دانست . هر آدمی به واقعیت های بیرونی از طریق یک جور فیلتر ذهنی نگاه می کند . این فیلتر از طریق تجربه های شخصی،آموزه ها و تجربه های تاریخی شکل گرفته که ساختار ذهنی او هم هست. اما اگر این فیلتر بعلت تراکم و فشار این تجربه های تاریخی چیز زیادی از واقعیت بیرونی را از خود عبور ندهد می شود گفت که بیرون هیچ خبری نیست و ما همواره فقط با انعکاس مطلق درونیات مان روبروئیم. و تا خود را از این تلنبار ذهنی آزاد کنیم، چاره ای نداریم جز آنکه به گذشته برگردیم و آن را مرور کنیم. واقعیت این است که ما احساس گناه می کنیم، کاری نکرده ایم، ما کار زیادی نکرده ایم و به هستی بدهکاریم.
به عقیده من از گذشته نباید به آسانی گذشت. گذشته تنها چیزی ست که داریم، چون آینده که وجود ندارد،فقط تصورات ما ازآن است که واقعیت دارد. ما همیشه شکست می خوریم و تمام و کمال آن را به پای نیروی فوق العاده دشمن و سبعیت او می گذاریم. انگار این فقط حاکمان نیستند که به دشمن احتیاج دارند! من می خواهم بگویم نگاه کنید این اتفاقها دور و بر ما افتاده است. من خواسته ام گوشه ای ازفضاهای دشوار اعماق روح انسان ایرانی را به سطح بیاورم و نشان دهم. تا وقتی که نمی دانیم، ناتوانیم .

24س- آیا ادبیات در این باره به ما کمکی می کند؟

مسلما! ادبیات بطور معجزه آسایی به این کار تواناست. من به این نهضت رمان نویسی که در دو سه دهه اخیر در زبان فارسی اوج گرفته بسیار خوشبینم. این نهضت جهات درستی را انتخاب کرده است. ما در بسیاری از رمان هایی که پیش از این نوشته می شد با زمان کیهانی روبرو بودیم حتی اگر از اشیا و روابط امروزی صحبت به میان می آوردیم. این نگاه نویسنده است که اهمیت دارد. فقط با یک نگاه مدرن است که می توان وارد زمان تاریخی شد. ببینید اصلا مرتبه فهم سیاسی در جامعه ما در دوره قبل از نیما و حتی قبل از کمال الملک قرار می گیرد. یعنی اسیر فضاهای بسته ذهنی بودن، بی توجه به واقعیت بیرونی، به اشیاء . من فکر می کنم رمان نویسی ما هر روز که می گذرد به یک ایده جمعی بیشتر شبیه یا نزدیک می شود، ایده ای با مشارکت همه کسانی که آن را می نویسند.

25س- شما در این اثر تابو شکنی هم کرده اید. سرهنگ که نمونه یک آدم شریف است،صاحب غرائز غیر متعارفی ست که در جامعه ما و خیلی جوامع دیگر محکوم شناخته می شود.

من یکی جایی مناسب تر از ادبیات سراغ ندارم که بشود در آن از تفاوت آدمها با یکدیگر حرف زد.هر رمان خوبی باید به آرمان هایی توجه نشان دهد که یک شکل نبودن را به رسمیت می پذیرد. انسان بودن به احساس انسان و بیان آن احساس بستگی تام و تمام دارد. من اختراع دیوار را عجاله مهم ترین اختراع بشریت می دانم. دیوار به ما امکان می دهد فضایی بسازیم که مختص خودمان است. دیگران حق سرکشی به آن را ندارند. حریم ما فقط متعلق به ماست.

26س- در جایی از رمان پدر سرهنگ به او می گوید" نباید دل بست، به هیچ کس و هیچ چیز!" و بعد هم اضافه می کند که "من بعد از یک عمر تجربه این حرف را می زنم!" چند دهه بعد هم ایرج که فرزند همین سرهنگ است به پسرش می گوید " حالا کمی دیر شده اما مطمئن شده ام سیاست یک چیز موقتی ست" و جالب است که او هم مثل پدر بزرگش به پسرش می گوید " من بعد از عمری تجربه ی دردناک این حرف را می زنم"

بله ، این سرنوشت چهار نسل متوالی در تاریخ معاصر ماست. پسران همیشه خواسته اند انتقام شکست پدران خود را بگیرند و بدیهی ست که خود نیز شکست خورده اند. برای اینکه پیش از آنکه به علت آن شکست ها آگاه شوند، شور انتقام ذهن شان را فلج کرده است. در قرن اخیر آنچه پدران به پسران شان منتقل کرده اند فقط تجربه شکست است. و این هم شاید یکی از تم های فرعی رمان باشد که پیش تر هم شما به آن اشاره کرده بودید.

27س- این رمان بر خلاف برخی رمان های دیگر شما ساختمان بسیار روشنی دارد.

ادبیات نباید با مبهم گویی به ابهام آنچه زندگی ست بیفزاید. در حقیقت نویسنده باید مطمئن باشد ، تنها چیزی که کمی و فقط کمی به رفع ابهام از جهان تواناست، ادبیات است. من اگر بخواهم تعبیر پدران رمانم را بکار بگیرم باید بگویم من هم بعد از سی سال تجربه نوشتن این حرف را می زنم.

28س- همه آدم های این رمان بعد از پشت سر گذاشتن شر و شور جوانی در حالتی از انتظار و تعلیق به سر می برند. و انگار که خود را کت بسته تسلیم سرنوشت کرده باشند.

من فکر می کنم چنین چیزی بطور دقیق منطبق با روحیه انسان ایرانی ست، یعنی پیگیر نبودن. در عین حال ایده های مدرن فقط کمی و برای مدت کوتاهی روحیه قضا و قدری بودن ما را به پس و پشت می راند. در اولین فرصت این روحیه دوباره خود را به ما نشان می دهد. اما من می خواهم موضوع دیگری را هم با شما در میان بگذارم. من فکر می کنم در تعلیق یک حس جنسی نهفته است و از آنجا که جنسیت در جامعه ما مقوله ای ست انکار شده، ما برای جبران این تحریم از این که خود را در وضعیت تعلیق رها کنیم لذت می بریم.


29س- موضوع تنهایی آدمها کم و بیش در همه آثار شما هست.

بله، و این موضوعی ست که من زیاد به آن فکر می کنم.

30س- شما بی محابا به جامعه ی ایرانی انتقاد می کنید مثلا یکجا گفته می شود" الگوی کهن سال اداره ی این مملکت قواعد نانوشته ی آن را صاحب چنان ظرایفی کرده است که هرکسی نمی تواند آن را یاد بگیرد یا درک کند " یا در جای دیگری " توی این مملکت برای اینکه پیشرفت کنی، رتبه بگیری و به بالا برسی باید پس و پیشت را در اختیار دیگران بگذاری" یا آنجا که گفته می شود" در مملکتی که همه از بالا تا پائین دزد بودند..." یا در جای دیگری که یکی از شخصیت ها می گوید " میل سیری ناپذیر این مردم برای حذف مطلق بقیه مرا می ترساند" کمی توضیخ بدهید.

چه می توانم بگویم!؟ البته این هم یکی دیگر از وظایف ادبیات است. هوا تاریک باشد یا روشن، ابری باشد یا آفتابی، ادبیات بهر حال باید کار خودش را بکند.